یک نفر اینجا هنوز دوست داره قد یکشه !!!!!
فسقلی جونم ببخشید ... می دونم باید اجازه می گرفتم ....
دانشگامون یه هفته ( دقیقن از امروز ) تعطیله ... گفتن به دلیل تعمیرات ( کور شیم اگه باور نکرده باشیم ) ... اصلن چی کار به دلیلش داری تعطیلی رو عشق است !!!! ... پس بنابر این یه هفته وقت دارم که کارایی که نکردم انجام بدم ... اما مشکل اینه که من یه ماه وقت می خوام که فکر کنم چه کارایی نکردم !!!!! ....
همه از خونه رفتن بیرون ... منم تو دنیای مجازی دنبال سرگرمی می گردم که یه دفعه یه sms ( پیامک ) می آد که میگه : قلبت بهتره ... ؟! ... تازه یادم می افته که هفته پیش دکتر گفته قلبت صدای اضافی داره !!!! ... فک کن !!! ... منم گفتم آقای دکتر شاید مال شما یه صدا کم داره !!!!! ... همین یکیو کم داشتیم !!!! ...
... اگه پیشنهاد خوبی واسه این یه هفته داشتین : ۸۱۹۱۱ با ما تماس بگیرید !!!!
p.s : چرا این کیبورد پرانتزهاش برعکسه ؟؟!!!
¤ نوشته شده در ساعت 10:21 توسط Bitt
دوشنبه، 28 آبان، 1386
يه نفر اينجا ميگه که بي معرفت منم ...
سرم رو که بلند می کنم ، تو پنجره ی روبه روم تصویر قاب شده ی ساختمان های اسکان رو می بینیم ... شاید به نظرت خیلی جالب نیاد ... اما به نظر من که نمای شاعرانه ایه ... واسه من که به زندگی تو ارتفاع بالای ۴۰/۳ عادت ندارم ، قبول کن این که نمای روبه روت سه تا ساختمان اسکان باشه اتفاق مهمیه ...
حالا دیگه تقریبن همه ی کارامو ول کردم و زل زدم به view مورد نظر ... همین جوری که حس شاعرانه م داره بالا و بالاتر میره نمی دونم چرا یاد وبلاگ بیچاره م می افتم که مثل خیلی چیزهای دیگه این روزا وقتی برای صرف کردن براش ندارم ... شاید اگه بهت بگم که از آخرین فیلمی که دیدم تقریبن ۸-۷ روز می گذره عمق فاجعه رو درک کنی و تاییدم کنی که جدی جدی وقت نیست ... باید یه صحبتی باهاش داشته باشم که اگه بشه ۳-۲ ساعت به ۲۴ ساعتش اضافه کنه ...
اینجا یه نفر داره بابت این که صندلیشو پیدا نمی کنه با همه دعوا می کنه ... یه نگاه به صندلی ای که روش نشستم می کنم ... نکنه مال اون باشه ... ترسناک تر از این حرفاس که ازش بپرسم که منظورش همین صندلیه یا نه ... واسه همین به روی خودم نمی آرم که مثلن آقا من اصن نمی شنوم شما داری راجع به چی حرف می زنی ...
باز دوباره چشمم به ساختمان ها می افته و با مستولی (؟) شدن جو شاعرانه یاد وبلاگم می افتم که حتا یادم نیست اخرین بار چی توش نوشتم ... چهره ی تک تک آدم هایی که تازگی بابت آپ نکردن وبلاگم اعتراض کردن جلوی چشمم می آد ... آخرینشون ارسلان بود گویا ... یا مهشید ... حتا اینم یادم نمی آد ... اصلن معلوم هست تو این کله ی خراب چه اتفاقی داره می افته دقیقن ؟! ...
ظاهرن اون آقاهه صندلیشو پیدا کرده چون بی سر و صدا داره ماستشو می خوره و دیگه با کسی دعوا نداره ... خدایا شکرت که این بار هم رو صندلی کسی ننشسته بودم ...
¤ نوشته شده در ساعت 1:34 توسط Bitt
پنجشنبه، 10 آبان، 1386
همین جوری مشغول search راجع به در و دیوار بودم که این اومد ... نوشته مال شاملو ... من تا حالا نشنیده بودم ... اگه نیست به من هم خبر بدین ...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
¤ نوشته شده در ساعت 9:38 توسط Bitt
سه شنبه، 8 آبان، 1386
من برای گريه کردن شونه هاتو کم می آرم ...
سیاه ...
سیاه ...
سیاه ...
انقدر سیاه که فکر می کنی نکنه کور شده باشی ...
همه چی سیاهه ... انگار که از اول همین قدر سیاه بوده ...
آهای تویی که راجع به صبح های رنگی حرف می زدی ... دیگه حتا سفید هم نداره ... چه برسه به رنگی ... همه چی سیاهه ... انگار که از اول همین قدر سیاه بوده ...
سیاه ...
سیاه ...
به من بگو ... اگه مسئله ای رو تا آخر حل کنی ... بعد ببینی تو خط اولش یه ضرب کوچیک رو اشتباه نوشتی .. چی کار می کنی؟ ...
لطفن بهمن نگو از اول حلش می کنم ... چون مراقب بالای سرته و می خواد برگه رو از زیر دستت بکشه! ...
می بینی ؟! ... دیگه هیچ وقتی باقی نمونده ... باید همه ی صفحه رو سیاه کنی ... سیاه سیاه ... انگار که از اول همین قدر سیاه بوده ...
¤ نوشته شده در ساعت 8:33 توسط Bitt
سه شنبه، 1 آبان، 1386
...
گاهی وقتا زندگی سربالاییه ... هر کاریش کنی فقط شیبشو زیاد کردی ... همه چی ییهو با هم اتفاق می افته ... اون وقته که نمی دونی باید به شانست فحش بدی ... یا یه ای ول به خدا بگی که فعلن پیاز داغشو اضافه نکرده !!! ...
حاضرم سه ساعت و بیست و شش دقیقه و هشت ثانیه گریه کنم ... اما نبینم یه نفر جلوم از ناراحتی گریه می کنه ... یه نقطه ضعف جدید از خودم پیدا کردم ...
حالا این وسط قشنگ تر از همه اینه که معلم زبانه ازت بخواد واسه امروز راجع به roots of iranians !!! براش بنویسی ...
این خدا هم باحاله ها ... هممون رو گذاشته سر کار ... خودش اون بالا نشسته فیلم کمدی می بینه !
¤ نوشته شده در ساعت 9:23 توسط Bitt
يكشنبه، 29 مهر، 1386
نمی دونم ... خودتون title بذارين ...
الآن تقریبن نیم ساعته که این page بنده خدا رو باز کردم و گذاشتمش اون پایین ... دارم راجع به روانشناسی کودک و معماری برای کودکان و این جور چیزا search می کنم !! ...
p.s1: هرکی در این موارد بالا مطلبی داره بفرسته لطفن ... جون عزیزش ... ثواب داره !!
حالا بعد نیم ساعت یه دفعه چشمم بهش افتاد دیدم که ... ااااااا ... راستی من قرار بود یه چیزی بنویس تا به قول آقای فیلمی ماه رمضون سال دیگه نشده و نرفتیم حلیم بخوریم !!!
اما دقیقن همون قدر که دارم سعی می کنم که بنویس ... همون قدر هم نمی تونم بنویسم !! ...
p.s2: همیشه سعی و نتیجه رابطه مستقیم ندارن !!
آقا نمیشه دیگه ... گیر دادی ها!!!
¤ نوشته شده در ساعت 19:17 توسط Bitt
سه شنبه، 17 مهر، 1386
ثبت در کتاب رکوردهای گينس ... يا ... هرچی می کشيم از دست حليمه !!
نکته : تمامی اتفاق های پیش آمده در فاصله زمانی ۱۷:۲۰ الی ۱۸:۱۰ روز شنبه رخ داده است ...
نکته ۲: این یک اعتراف به پیچوندن(!) می باشد ...
۱. ساعت ۱۷:۲۴ من در خیابان ولیعصر نزدیک پارک وی بودم ..
۲. ساعت ۱۷:۲۵ از روزنامه فروشی یک روزنامه خریدم ...
۳. ساعت ۱۷:۲۶:۰۲ دیدم روزنامهه نیست ... یعنی تو روزنامه فروشی جا مونده ...
۴. ساعت ۱۷:۲۶:۰۳ اصلن حال نداشتم برگردم ... با خودم گفتم از بعدی می خرم ...
۵. ساعت ۱۷:۲۷:۳۶ از دم مغازه ای رد شدم که روی شیشه ش بزرگ نوشته بود ... حلیم ویژه افطار
۶. ساعت ۱۷:۲۷:۴۰ یه دفعه دلم بد جوری حلیم خواست (انقدر به فاصله ی زمانی تگاه نکن ... من کند ذهنم!)
۷. ساعت ۱۷:۲۷:۴۲ تصمیم گرفتم تمام کارهایی که دارم رو بی خیال شم و تمام آدم هایی که پیچیده شدن رو فراموش کنم ...
۸. ساعت ۱۷:۲۷:۴۳ تو ذهنم search می کردم که آدمی رو پیدا کنم که پایه باشه ...
۹. ساعت ۱۷:۳۰ با بهترین جواب رسیده از سیستم searching تماس حاصل کردم ...
۱۰. ساعت ۱۷:۳۴ برنامه ی حلیم قطعی شد ...
۱۰+۵. ساعت ۱۷:۳۸ دوباره روزنامه خریدم ...
۱۱. ساعت ۱۸:۰۱ پارک وی بود ( چه دست فرمونی واقعن ... حالا گفتن ترافیک بوده ما هم میگیم ترافیک بوده !!!) و من سوار ماشین شدم ...
۱۲. ساعت ۱۸:۰۳ رستوران پردیس به عنوان مقصد انتخاب شد ...
۱۳. ساعت ۱۸:۰۶ ما در رستوران پردیس بودیم ...
۱۴. ساعت ۱۸:۰۷:۰۱ رستوران پردیس حلیم نداشت !!!!! 
نتیجه ی اخلاقی ۱: رستوران پردیس حلیم نداره ... یه وقت نرین ضایع شین ...
نتیجه ی اخلاقی ۲: همیشه آه کسایی که پیچیده شدن پشت سرمونه ...
نتیجه ی اخلاقی ۳: پیچوندن خیلی مزه داره !!!
نتیجه ی اخلاقی ۴: دونبال ادامه ی ماجرا نگرد ... عمرن تعریف نمی کنم !!!
¤ نوشته شده در ساعت 10:44 توسط Bitt
سه شنبه، 10 مهر، 1386
داستان غم انگيز پاييزی به روايت مفرد مونث غايب
داستان زنجیره ای ، کاری مشترک با وبلاگ http://siyamashgh.blogfa.com صرفا برای در اومدن از این بی آپی!
راستش یه چند وقتی بود که از این آقای ورزشی یه جورایی خوشم میومد ... مخصوصن این که می دیدم گاهی اونم یه تیکایی می زنه ... بالاخره هرکی باشه می فهمه دیگه ...
اما بعد فهمیدم که همه ش اشتباه بوده ... یعنی اصلن فکر اون راجع به من اون طوری که من تصورم بود نبوده ...یعنی بیشتر دلش می خواد منو اذیت کنه ...
این آقای ورزشی می دونست من از اخبار ورزشی بانوان متنفرم ها ! ... هی پشت سر هم اخبار ورزشی بانوان می گفت ... اما خوب من چون دیدم تو محیط کاره ... سعی کردم فقط بی تفاوت باشم و بهش محل ندم ... اما قضیه به همین جا ختم نشد ...
از قرار معلوم آقای ورزشی فهمیده بود که آقای داخلی خواهر زاده ی منه ... چون همه ش برنامه شو گذاشته بود به ضایع کردن این پسر بینوا ...همه ش منتظر بود که آقای داخلی یه کاری بکنه که جلوی همه ضایعش کنه ...
فکر کنم از این که ما ماشین داریم هم لجش گرفته بود ... نمی دونی هرشب که ما سوار ماشین می شدیم چه جوری مارو نگاه می کرد ... گفتم ما آخه من هرشب خواهر زاده مو با ماشین می رسونم دم خونه شون ...
به نظرم این آقای ورزشی تعادل روانی نداشت ... به آقای داخلی هم حسودی می کرد ... به اون آخه دیگه چرا ؟! ...یکی نیست بگه آخه هم سنته که باهاش لج بازی می کنی ... هم قد و قواره ی توه که بهش حسودیت می شه ؟!
بعد از این قضایا یه مدتی ندیدمش ... یعنی نیومد سرکار ... بعد هم شنیدم که به خاطر غیبت زیاد اخراج شده ... البته خیلی هم ناراحت نیستم ... درسته اول ازش خوشم اومد ... اما بعد فهمیدم که خیلی آدم با عرضه ( عرذه ؟ ارضه ؟ ارزه ؟ ارذه؟) ای نیست ... خیلی کاری ازش بر نمی اومد ... فکر کنم تنها هنرش همون اخبار ورزشی بود ...
می گم تعادل روانی نداشت ... قضیه که به این جا ختم نشد ... بعد یه هفته دیدم یه کارت واسم فرستاده که توش نوشته :
داخلی ... خارجی ... خوشبخت شوید !!! ...
یکی نیست به این آقا بگه تو که می خواستی همه ی ما خوشبخت بشیم چرا اینقدر اذیت کردی !!! ...
از دید خانم خارجی
¤ نوشته شده در ساعت 9:51 توسط Bitt
چهارشنبه، 4 مهر، 1386
نفوذ به وبلاگ بيتت ...يا... خشايار مردی که زياد ميدانست!
ترمو ۱ : ۹.۵
ترمو ۱: ۱۹.۳
ترمو ۲ : ۱۸.۲۵
این است خشایار پژهان!
¤ نوشته شده در ساعت 21:31 توسط Bitt
سه شنبه، 27 شهريور، 1386
خام بدم ، پخته شدم ، سوختم ...
...
یکشنبه ۱۸ شهریور ...
یه هفته بیشتر شده که هیچی ننوشتم ...
می دونی ؟! ... یاد قدیما که می افتم ... اون موقع که جوون تر بودم (!)... انگار راحت تر هرچی به ذهنم میومد رو می نوشتم ... یعنی یادمه اصلن واسه نوشتن به خودم زحمت نمی دادم ... شروع که می کردم کم کم یه صفحه ی پر حرف زده بودم ... اما حالا ... نمی دونم ... احساس می کنم دچار یه جور بی مصرفی مزمن شدم ... اینم فقط در مورد نوشتن نیست ... در مورد همه چیه ... یه چند وقتیه که هیچ کاری نکردم ... دقیقن هیچ کاری ... اصلن نمی فهمم صبح تا شب چه جوری می گذره ... تنها کار مفیدم این بوده که هر چی فیلم تو این یه سال گذشته ندیده بودم جبران کردم ...
راستی گفتم فیلم ... کانال Gem فیلم Man on Fire رو نشون داد ... اگه ندیدی حتمن تکرارشو ببین ... به نظر من که فیلم خوبیه ... مخصوصن این که Denzel Washington هم توش بازی کنه ... هیچ وقت نفهمیدم که این موجود رو چرا این قدر دوست دارم ...
بیراهه نریم ... داشتم می گفتم که هیچ کار مثبتی نمی کنم ... و از اون بدتر این که نسبت به بی مصرف بودن زندگی تقریبن بی تفاوت هم شدم ... یعنی می دونی ... خیلی برام اهمیتی نداره که داره چه جوری می گذره ... البته گاهی مواقع میشه در یه برهه ی زمانی از دست خودم عصبانی هم بشم ... مث همین یه هفته پیش که یه ۴ ، ۵ روزی با خودم قهر بودم بلکه درست شم ... اما نشد که نشد ... بی تفاوتی نسبت به بی مصرف بودن ... یا بی مصرف بودن به خاطر بی تفاوتی ؟! .... فرقش دقیقن چیه ؟! ...
دارم واسه خودم نگران میشم یواش یواش ... می گم نکنه اینا علائم افسردگی باشه ؟! ... می دونی اگه بری پیش یه روان شناس و ازش بپرسی که به نظرش تو افسرده ای یا نه چی می گه ؟! ...
- در روز چند بار می خندی ؟!
- خوب ... فکر کنم سه بار ... چهار بار ... گاهی هم بیشتر ... نشمردم خوب ! ...
- روزی ۴ بار می خندی بعد به خودت می گی افسرده ؟! ... تا حالا شده یه مدت طولانی هیچی خوشحالت نکنه و نخندی ؟! ... مثلن یه هفته ؟!
- نه خوب ... آخه به قول دوستام من defaul ام خنده س ...
- خوب یه سوال دیگه ... توی دوستات شلوغ ترین آدم کیه ؟! ... تا حالا دلت خواسته جای اون باشی اما هرچی سعی می کنی نشه ؟!
- نه نشده ... چون فکر کنم اون آدم خودم باشم ...
به این جا که می رسه نگاه عاقل اندر سفیه بهت می کنه ... تو دلش هم یه مرفه بی درد (!) بهت می گه ... بعد هم ازت می خواد که دیگه اون ورا پیدات نشه ... مگه افسرده بودن به خنده س ؟! ... به نظرم برای تشخیص افسردگی باید سوال فلسفی بیشتر بپرسن ... در اون صورت فکر کنم در جا بستری بشم ...
any way ... داشتم می گفتم که نوشتن واسم سخت شده ... یعنی در واقع گفتن اون چیزایی که تو سرمه سخت شده ... یه جورایی بیرون نمی آد ...
پای چپ جهان را با اره ای بریدند
چپ پاچه های شلوار ، سیگار پشت سیگار
عکس تو بود و تردید ، قاب تو بود و انکار
کوبیدمش به دیوار ، سیگار پشت سیگار
در لابه لای تقویم این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار ، سیگار پشت سیگار ...
¤ نوشته شده در ساعت 12:30 توسط Bitt
يكشنبه، 18 شهريور، 1386
شعر من بد هم باشه زيادته ...
۱) رستگاری در ۱۸ شهریور ... بالاخره تابستون ما هم شروع شد ... نیست آخه من تمام تابستون درگیر روستا ۲ بودم
...
۲) چند روز پیش پدر جان داشتد یه نامه می نوشنتد که به طور اتفاقی (!) چشمم افتاد بهش ...
... نسبت به سال ۱۳۶۴ و پس از بحث و تبادل نظر ، از اول شهریورماه ۱۳۶۸ ماهیانه ...
- بابا ! منظورت از ۶۴ و ۶۸ احتمالن ۸۴ و ۸۶ نیست ؟!
- هان ؟! ... چرا ... فکر کنم ... مگه الآن چه سالی هستیم ؟!!!!!

...
دختر کو ندارد نشان از پدر ... تو بیگانه خوانش ...!!
دیدی بعضی باباها خبر از بچه هاشون ندارن چند وقت یه بار می پرسن کلاس چندمی ؟! ... حالا بابای ما رو دسته همه بلند شده از دنیا می پرسه سال چندمی !!! ...
۳) می شنوی ترکش شعرو روی این منطقه ی مین ؟!
تن خمپاره تو باغچه س ، ولی ما به کوچه بدبین
کفترای پشت بومی یکی زنگی یکی رومی
همه شون جلد زمستون با سر و کله ی خونی ...
۴) به جان عزیزم خودم شنیدم ... تو تلویزوین ... تو این تیزرهای شهرداری که پیشول میشول و آق پیشولی داره ... داشت شعر می خوند ... وسطاش گفت ...
...ریختن آشغال توی جوب خودش آخر گافه !!!!!
۵) رستگاری در ۱۸ شهریور ...
¤ نوشته شده در ساعت 11:26 توسط Bitt
شنبه، 10 شهريور، 1386
هر جای گريه که هستی خاطره هاتو نگه دار ...
...
یه روز دو تا خنگ داشتن با هم حرف می زدن ...
اولی میگه : اااااا ... تازه ساعت ۱۱ است که ... هنوز ۸ ساعت مونده تا ساعت ۳ بعد از ظهر بشه ...
دومی میگه : نابغه ... ۸ ساعت دیگه که ۵ بعد از ظهر شده !! ...
...
واه واه واه ... حالم به هم می خوره از این وبلاگ هایی که سالی ۲ بار آپ میشن ... آخه جونور ... تو که وقت نداری چرا وبلاگ می سازی ... الآن جای یه نفر دیگه رو گرفتی ها... حالا باز خودت می دونی ...
....
باید یه چیزی رو اعتراف کنم ...
این که اون دوتا خنگا جفتشون خودم بودم !!! ... 
¤ نوشته شده در ساعت 11:27 توسط Bitt
شنبه، 3 شهريور، 1386
خام بمگذار مرا ...
امروز سوم شهریورماه است ... من امروز متولد شدم ...
دیروز هم دوم شهریورماه بود ... یکبار هم دیروز متولد شدم ...
راستش را بخواهی من روزی یکبار متولد می شوم ...
غیر از ۲۷ آبان ۱۳۹۵ که آن روز دو بار متولد شدم ... و آن روز دقیقن یادم نیست زلزله آمد یا زمین لرزید ... اما هشت نفری مردند گویا ...
...
من هر روز یکبار متولد می شوم ...
برای همین است که هیچ کس به بزرگ شدن من امیدوار نیست ! ...
¤ نوشته شده در ساعت 17:54 توسط Bitt
دوشنبه، 29 مرداد، 1386
همگی وبالم از تو ...
چشام به در خشک شد تا بیای ...
فکر می کنی چند روز بود که همش با خودم می گقتم ... امروز دیگه می آد ...
متنفرم از این حس مزخرف انتظار ...
خوب آخه دیگه می دونم این موقع ها پیدات میشه... یعنی یه جورایی دیگه عادتم شده ... باید اعتراف کنم که به بودنت تو زندگی بد جوری عادت کردم ... درسته گاهی وقتا ... اما خوب باید باشی دیگه... اگه نباشی ... خوب نمیشه دیگه ...
...
فقط یه چیزو به من بگو ...
این که بعد از این همه مدت انتظار ...
بعد از امروز می آد با فردا گفتن های پی در پی ...
بعد از دل شوره های دیر کردنت ...
این انصافه که حالا که اومدی ... روت نوشته ...
مبلغ قابل پرداخت : ۳۲۱۰۰۰ ریال ؟!
¤ نوشته شده در ساعت 9:24 توسط Bitt
شنبه، 27 مرداد، 1386
من هیچ حرف تازه ای واسه گفتن ندارم ...
هرکی حرفی داره بیاد بزنه !
¤ نوشته شده در ساعت 9:39 توسط Bitt
سه شنبه، 16 مرداد، 1386
شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند ... ( چه ربطی داشت ؟!)
۱۲۳۴۵۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳...
اهم ... اون بالایی ها شماره ی متن های این پایینه ... حالش نبود واسه هر کدوم جدا بنویسم ... هان ؟! ... آهان !
چیه خوب ؟! ... چرا فحش رکیک می دی ؟! ... به جان عزیزم ... سه روزه خودم هم خودمو ندیدم ( البته غیر از امروز که در خدمت دوستان بودیم و پریشب که رفتم سینما !!! ) ... چسبیده بودم به کتاب ... چه کتابی ؟! ... عرض می کنم ...
از اون جایی که هری پاتر ۷ به بازار اومد و من هنوز ۶ رو نخونده بودم ... بر آن شدم که این کارو بکنم ... اونایی که هری پاتر می خونن می دونن که نمیشه وسط کار ولش کرد ... اونایی هم که نمی خونن ...
... مگه میشه کسی هم نخونه ... از کفتون رفته ... ( هوی ... با توام مالی ...چرار روتو می کنی اون ور ؟!) ...
خلاصه که این طوری بود ... کامنت ها هم که خراب ... شما نمی تونستین بیاین بد و بیراه بگین ... آخر سر هم من درستش نکردم ... هرکی کرده دستش درد نکنه !!!
هان ؟ ... قبل این سه روز چی کار می کردم ؟! ... دیگه سوال های سخت نپرس دیگه ... اصن مگه فضولی ؟!
آره دیگه ... اینا و اینا ...
امر دیگه ای نیست ...برین خونه تون !!
¤ نوشته شده در ساعت 19:11 توسط Bitt
دوشنبه، 8 مرداد، 1386
به سلامت
Bon Voyage
...
take care

khash
¤ نوشته شده در ساعت 20:12 توسط Bitt
دوشنبه، 1 مرداد، 1386
همين جوری دور همی...
۱) سلااااااااااااااااااااااااام ... چطوری خوبی ؟! ...
۲) دیدی وقتی لازمش نداری هی هست ... وقتی لازمش داری هی نیست !! ... حالا حکایت پرشین بلاگ شده ... اون موقع که ۱۰۰۰ تا تحویل و امتحان داشتیم درست بود ... اون وفت هی دوستان لطف می کردن فحش می دادن که چرا آپ نمی کنی ... بعد که امتحانای ما تموم شد و سرمون خلوت شد ... یهو هوس کرد به روز رسانی سیستم !! انجام بده و تعطیل شد ... هیییییییییییی ... امان از این زندگی 
۳) البته خیلی هم بد نبود ... فوتبالو که باختیمو حذف شدیم ... جایی نبود بیایم غر بزنیم !!
۴) به جان عزیزم اگه یه دفعه تو عمرم جدی بوده باشم همین الآنه ... یه سوال خیلی مهم دارم ... هرکی جوابشو می دونه لطفن کوتاهی نکنه ... چه جوری میشه یه نفر رو که کاملن می شناسیش ... یعنی اسمشو اینا رو می دونی و قیافشم می شناسی ... اما هیچ آدرسی از خودش یا اطرافیانش اعم از دنیای واقعی و مجازی و برزخی نداری پیدا کرد ؟! ( هرچی فکر می کنم یه جای دستور زبان جمله می لنگه ... بذارین به حساب بالا رفتن دغدغه های ذهنیم !! ) ... اگر هم می خوای بگی هیچ جوری نمیشه ...
... خوب نگو دیگه ... یه جوری بشه !! ...
۵) بی تو فقط گریه می خوام ...
۶) همین ...
¤ نوشته شده در ساعت 18:3 توسط Bitt
چهارشنبه، 27 تير، 1386
بده دستاتو به من که باورم شه پيشمی ...
این پست جهت شخص آقای امیر ارسلان نوشته شده و شاکی خصوصی دیگری ندارد !! ( قول داده بودم از خجالتش در بیام !! )
نه خدایی ... نه جان عزیزت ... آخه عزیز من شوخی شهرستانی داریم تا شوخی شهرستانی ... یک هفته س خواب درست حسابی نداریم ... به خدا خش و ایمان هم اینقدر پشت وانتی شوخی نمی کنن !! ...
مجيد | چهارشنبه، 20 تير 1386، ساعت 16:50 | ||
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق | |||
نه ... می خوام ببینم الآن خوشحالی که مطرح شدی ؟!... الآن داری به من می خندی ... نه ؟! ... فقط من نبینمت ... چون یه کاری می کنم که تمام شایعات به حقیقت بپیونده ...
خییییییییییلییییییییییییییی بدی ... به ! ... منو بگو چه متن رمانتیکی حاضر کرده بودم واست بنویسم ... حالا نمیشه بی زحمت یه خورده ... البته زبونم لال ... دور از جونت .... اما ما که ناراحتی هاشو کشیدیم ... خوب حداقل
...
تو با احساسات من بازی کردی الآن
...
جبران می کنم ... مطمئن باش !!
¤ نوشته شده در ساعت 19:35 توسط Bitt
دوشنبه، 25 تير، 1386
زندگي شيرين من...به شيريني خيار شور
میدونی چی زور داره ؟
این که وقتی کامپلتلی به دل مردگی...روزمرگی و نا امیدی رسیدی
وقتی احساس میکنی رسما ....( جام ملل)
اوج ارتباط عاطفی مامانت این باشه که وقتی میبینه قیافت مثله مرده ها شده...فقط بپرسه : نمره ای چیزی اومده؟
یعنی واقعا گور پدر هر چی درس و نمرست که باعث شده حتی مادر آدم هم نفهمه آدم چی میگه
خش
¤ نوشته شده در ساعت 17:36 توسط Bitt







